شمس الدين حافظ
169
سفينه حافظ ( فارسى )
حرف ح ( 4 غزل ) [ مگر ز كوى تو آمد سحر نسيم صباح ] 1 * [ 1 ] شماره مسلسل 137 مگر ز كوى تو آمد سحر نسيم صباح * كه زنده گشت ببوى لطيف او ارواح دو چشم خلق ندانم كرا همىجويد * كه دائمست بكشتى رفيق چون سياح فتاد كشتى قالب ميان خشكى ماند * چو سيل آب نباشد چسان برد ملّاح خمار از سرما كى فرورود از مى * كه در الست چشيدست از صبوح ارواح ز زردى رخ ما و ز سرخى رخ تو * كه باده با رخ ساقى مباح گشت مباح گشاده پرده ز رخسار خويشتن بصبوح * عجب دو رنگ فتادست عارض لواح « 1 » درين خزانه غيبت دلى كه با فضلست * ز اسم اعظم حق از براى او مفتاح دل شكسته انسان زجاجيست لطيف * ز نور روى تو بايد درون آن مصباح گشاد كار چو در دست اوست اى حافظ * چو غنچه گوى نهفته بصبح يا فتاح [ 98 اگر بمذهب تو خون عاشقست مباح ] 2 شماره مسلسل 138 اگر بمذهب تو خون عاشقست مباح « 2 » * صلاح ما همه آنست كان تراست صلاح سواد زلف سياه تو جاعل الظلمات « 3 » * بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح « 4 » ز ديدهام شده يك چشمه در كنار روان * كه خود شنا نكند در ميان آن ملّاح لب چو آبحيات تو هست قوت روح * وجود خاكى ما را ازوست لذت راح « 5 »
--> ( 1 ) گويا بمعنى درخشنده و براق باشد . ( 2 ) جايز ، روا و بمعنى حلال ( 3 ) ايجادكنندهء تاريكيها ( 4 ) آورنده و شكافندهء صبح ( 5 ) راح بمعنى سرخوش و شراب [ 1 ] پاورقى غزل 1 - اين غزل در يكتائى ديده شده و از حافظ نمىداند در سودى و قدسى ديده نشد .